يكي محبـٌت مي كنه
يكي نـاز مي كنه
اون كه نـاز مي كنه هميشه محبت مي بينه
اون كه محبت ميكنه هميشه تنـهاس
يكي محبـٌت مي كنه
يكي نـاز مي كنه
اون كه نـاز مي كنه هميشه محبت مي بينه
اون كه محبت ميكنه هميشه تنـهاس
منم ليلا
نه آن ليلاي بي همتا

محمود عزيزم اين دومين عيدي هست كه با هم هستيم
اميدوارم سال هاي طولاني رو با هم باشيم
اميدوارم سال خوبي داشته باشي
اميدوارم موفق و سلامت باشي
دوستت دارم شيرين ترين جمله ايست كه
مي تونم بنويسم
امسال هيچ كسي سال نو رو بهم تبريك نگفت
حتي تو
اصلا به ياد من بودي؟؟؟
عيدت مبارك عزيزم
دوستت دارم
هميشه برام بهتريني
هميشه برام عزيزتريني
ليلي عاشقت
نازترين
باهات مي مونم
می دونی که لحظه لحظه عمرم با یاد تو سپری میشه
می دونی که تمام زندگیمی
می دونی که تو تمام آدما فقط تو محرم رازمی
می دونی که فقط تویی که تونستی به قلبم راه پیدا کنی
می دونی که گرمای وجود تو به زندگيم گرما داده
می دونی که تنها تویی که روشنی بخش آسمون دلمی
می دونی دوست دارم تا ابد .....؟
آره
تمام اینارو می دونی
حالا دوست داری بدونی من چی می دونم ؟؟؟
می دونم که مهربون ترینی
مي دونم كه بهتريني
می دونم که با محبت ترینی
می دونم که عزیزترینی
می دونم که با گذشت ترینی
می دونم که عاشق ترینی
می دونم که دوستم داری
می دونم که همیشه به یادمی
می دونم که درهای قلبتو بروی من باز کردی
می دونم که قلبت بهترین جا برای همه ي احساسات منه
می دونم که بعد من درای قلبتو بروی همه بستی
می دونم که تا ابد قلبت ماله منه
می دونم که تا آخر دنیا منو از آغوش خودت دور نمی کنی
می دونم که .........؟
حالا اگه گفتی هر دوتامون چی می دونيم ؟
می دونیم که هیچوقت همو تنها نمی زاریم
می دونیم که اشتباهات همو می بخشیم
می دونیم که عاشقونه همو دوست داریم
می دونیم که تک ستاره آسمون عشق هم دیگه ایم
می دونیم که همیشه منتظریم
منتظر یه ديدار
یه بوسه داغ
یه آغوش گرم
یه عالمه آرامش
منتظر يه صدا
صدای تو ٬ صدای من ٬ صدای عشق
كه ميگي دوستت دارم ، منم ميگم من بيشتر
می دونیم که همیشه انتظار دیدارهمو میکشیم
دو تا دست لرزون
دستایی که انتظار همو میکشن
میخوان دست تو دست هم باشن
میخوان گرمای همو حس کنن
میخوان با هم باشن
میخوان بگن که ما یکی هستیم
میخوان بگن که من و تو یعنی عشق
تو فقط شعر مرا مي خواني
تو فقط وزن نگاهم
طپش قلب مرا مي داني
تو خودت شعر مني
تو خودت شعر سپيد ي ز لب قلب مني
تو خودت پاكترين لفظ كلامي
شعر من شور تو بود
تو مرا شعر بياموخته اي
شعر من قدرت فرياد ز عشق تو گرفت
اي خدا
تو فقط ناله ي شب هاي مرا مي داني
تو فقط دست مرا مي گيري
خسته از جور زمان
خسته از آمد و شدهاي شب و روز، منم
خسته از سوز منم
تو توانايي آن داري كه شبي دست مرا
از فرا سوي افق هاي حيات
بازگيري به خودت باز بري
کاش می دونستی که همه ی غروب های بهاری حتی غروبِ تابستون بی تو سردمه
دلم گرمیِ دستات و می خواد دلم گرمیِ نفس هات و می خواد
دلم می خواد سرمو بزارم رو شونه هات
دلم می خواد بدونم از احساسِ قلبت دلم می خواد
بدونم تو هم مثل من غروب كه ميشه ارزو ميكني كه كاش الان كنار هم بوديم
دلم می خواد هميشه پيشت باشم ، باهات حرف بزنم
بگم كه يه دنيا دلتنگتم يه دنيا به يادتم
دلم می خواد شونه هات تکيه گاهم باشه
دلم می خواد صدایِ تپشهایِ قلبم و بشنوی
دلم ميخواد هر وقت سردم ميشه دستم و تو دستاي گرمت بگيري
دلم می خواد برات مهم باشم دلم می خواد به يادم باشی
دلم می خواد دلت برام تنگ بشه دلم می خواد باهام حرف بزنی
دلم مي خواد همينقدر كه من دوستت دارم تو هم همين احساس و داشته باشي
محمودم دلم ميخواد همه ي خاطراتمون رو يادت نگه داري
دلم ميخواد هيچوقت روزهامونو ، شبهامونو فراموش نكني
دلم ميخواد بدوني همه ي دنياي من شدي
دلم بهونه ات و می گیره
دلم هر روز برات پر میزنه
کاش الان پيش هم بوديم
کاش الان دستم توي دستهاي گرمت بود
دلم بد جوری عاشقت شده
دوست دارم تو مال من باشی فقط و فقط مالِ من
همه ی چیزای قشنگِ دنیا رو با تو و برای تو می خوام
دلم می خواد نوازش دستات مال من باشه
دلم می خواد قلبت مال من باشه
نگاهت مال من باشه
همه ی وجودت مال من باشه
چرا دل منو اینجوری اسیر و دیوونه ی خودت کردی ؟؟؟؟؟
عشقت شده همه ی زندگیم همه روز و شبم
همه لحظه هام
عشق تو شد تمام وجودم
می خوام هميشه باشی
می خوام مال من باشی
مي خوام تو هم دوستم داشته باشي
می خوام همیشه به یادم باشی
نمي دونم كي وقت ميكني بياي اينا رو بخوني
فقط اينو بدون
من خيلي دوستت دارم
هميشه...
بی تو هر شبم یلداست
یلدات مبارک محمودم
ما غم آموختگان با غم دلدار خوشيم
نیست گر صبح وصالی به شب تار خوشیم
الا اي رهگذرمنگرچنين بيگانه برگورم
چه مي خواهي؟چه مي جويي؟در اين كاشانه عورم
چسان گويم؟ چسان گريم؟ حديث قلب رنجورم
نمي داني!چه مي داني كه آخر چيست منظورم
چه ساعتها كه سرگردان بساز مرگ رقصيدم
ازاين دوران آفت زا چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بودو مرگ بودوماتم وزندان
هرآن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
چه مي پرسي كه چون مردم چسان پاشيده شدجانم
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه برخوانم
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده آبم كردوخاك مرده ها نانم
شكست وخرد شد افسانه شد روزم بصد پستي
كنون اي رهگذر در قلب اين سرماي سرگردان
در عمق سينة زحمت نفس بودم دراين دنيا
همه بازيچهء پول و هوس بودم دراين دنيا
پروپا بسته مرغي در قفس بودم دراين دنيا
بشبهاي سكوت كاروان تيره بختيها
سراپا نغمه عصيان جرس بودم دراين دنيا

حال من بد نيست غم كم مي خورم. كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم
آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي خواهم عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نكردي ؟آفتاب!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه ايي نا مرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شكست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس كن اي دل نابساماني بس است ، كافرم! ديگرمسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو ميكنم هر چه در دل داشتم رو ميكنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟
قفل غم ، بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم كه خاموشم مكن من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش ، دستی کم کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای ! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد ،مجنون مي چكد
خسته ام
خسته ام از قصه هاي شوم تان، خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر،دل كس خون نشد اين همه ليلي ، كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهاد تان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتادم دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه! فكر دست تنگ مارا كرد ؟ نه!
هيچ كس از حال ما پرسيد ؟نه! هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت
هيچ كس چشمي برايم تر نكرد هيچ كس يك روز با من سر نكرد
اولين باري كه طوفاني شدم پيش پاي عشق قرباني شدم
يك دوگام ازخويشتن بيرون شدم واقف از اسرار پنهاني شدم
عشق غير از تاولي پر درد نيست هر كس اين تاول ندارد مرد نيست
آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
گفته بودند عشق طوفان مي كند هر چه مي خواهد دلش آن مي كند
گفته بودند عشق درد بي دواست علت عاشق ز علت ها جداست
آري اكنون آگه از آن مي شوم زان همه جستن پشيمان مي شوم
فاش مي گويم به آواز بلند وارثان دردهاي ارجمند
آي مردم شوق هوشياري چه شد؟ آن همه موسيقي جاري چه شد؟
درد ها نابالغ و دلواپسند خنده ها در عين پيري نارسند
گفتم آخر عشق را معنا كنم بلكه جاي خويش را پيدا كنم
آمدم ديدم كه جاي لاف نيست عشق غير از عين و شين و قاف نيست
چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت
" ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "
همره باد از فراز واز نشيب كوهساران
از سكوت شاخه هاي سر فراز بيشه زاران
از خروش نغمه سوزو ناله ساز آبشاران
از زمين، از آسمان ،از ابر و مه، از باد و باران
از مزار بي كسي گمگشته در موج مزاران
ميخراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي
سازنه،دردي،فغاني،ناله اي،اشك نيازي
مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر
مي زند پر، بردروديوار ظلمت مي زند سر
ناله مي پيچد بدامان سكوت مرگ گستر
اين منم فرزند مسلول تو مادر باز كن در
باز كن در تا بينمت يكبار ديگر
چرخ گردون زآسمان كوبيده اينسان بر زمينم
آسمان قبر هزاران ناله كنده بر جبينم
تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم
خون شده از بس كه ماليدم بديده آستينم
كوبكو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
اشك من در وادي آوارگان آواره گشته
درد جان سوز مرا بيچارگيها چاره گشته
سينه ام از دست اين تك سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
خشك شد يخ بست بر دا مان حلقه دستم آخر
آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
سر بسر دنيا اگر غم بود من فرياد بودم
هر چه دل مي خواست، در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مهر رويان و من صياد بودم
بهر صدها دختر شيرين صفت فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد اشك تر شد پيكر من
لاله گون شد سر بسر از خون سينه بستر من
خاك گور زندگي شد در بدر خاكستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
وه!چه داني سل چها كرده است با من، من چه گويم
زآستان دوستان مطرود ودر هر جا غريبم
غير طعن ولعن مردم نيست اي مادر نصيبم
زيورم،پشت خميده،گونه هاي گود زيبم
نالةمحزون حبيبم، لخته هاي خون طبيبم
كشته شد تاريك شد نابود شد روز جوانم
ناله شد،افسوس شد، فرياد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم
خواهي ار جويا شوي از اين دل غمديدةمن
بين چه سان خون ميچكد از دامنش بر ديدةمن
گر كه شير تو ست مادر بيگناهم، كن حلالم
آسمان،اي آسمان مشكن چنين بال و پرم را
بال وپر ديگر چرا ويران كه كردي پيكرم را